آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

جشن فارغ التحصیلی

روز 24 ارديبهشت جشن فارغ التحصیلی مهد کودک آیلایی تو تالار بود ساعت 8 قرار بود اونجا باشیم ولی دخملی غر می زد روز جمعه چرا نمی ذارن بیشتر بخوابیم . سر موقع تو تالار رسیدیم و آیلایی لباسهایی رو که از مهد داده بودند پوشیده بود و دم در به خاله ژیلا جون تحویلش دادیم تا برای اجرای برنامه ها آماده بشن. برنامه با کمی تاخیر شروع شد اونم به اقتضای سن بچه ها کاملا طبیعی بود .  آیلا با لباس رسمی فارغ التحصیلی             اینجا هم خانمی اجرای تکی داشت  بچه ها با لباس فرم سرود ای ایران رو اجرا کردند که فوق العاده زیبا بود  ...
19 مرداد 1395

70 ماهگی

سلام نفسم عشقم عزیزم 70 ماه باهم بودن با تمام فرار و فرودهاش چه زیباست . اکثر مامانا دوست دارن زود زود فرشته هاشون بزرگ بشن ولی من خیلی عجله ندارم مخصوصا تو این سن و سال خیلی لذت بخشه  کنار هم بودن  کل کل کردن با هم دیگه ، قهر و آشتی ها و... همش قشنگه . آیلای زيبایم  70 ماهگیت مبارک.   ...
18 مرداد 1395

افتادن اولین دندون شیری

روز 20 تیر اولین روزی بود که قرار بود آیلایی به مدرسه جدید بره و صبح که براش  صبحانه می دادم برگشت به من گفت مامان این چیه پنیر سفت شده من هم یک نگاهی کردم و خنیدم و گفتم نه مامان اولین دندون لقت افتاد خیلی هیجان زده برگشت گفت زود به بابا خبر بدیم بعد از 12 روز خانمی موش موشک شد  ...
20 تير 1395

اولین دندون آیلایم لق شد

دیشب 95/4/8 موقع مسواک زدن دندونای آیلایی یک دفعه متوجه شدم فاصله بین دندونای ردیف پایين از جلو زیاد شده با دستم کمی دندونا رو تکون دادم دیدم بله اولین دندون شیری  خانم خانما   لق شده . جالبه هنوز خودش هیچ حسی نداشت و با تعجب به من نگاه می کرد. یادمه اولين دندون خانمی تو یازده ماهگی دراومده بود و حالا در 5 سال و هشت ماهگی اولین دندونش لق شد. ...
9 تير 1395

پایان واکسیناسون

روز 13 خردادیک دفعه به فکرم رسید که امروز برای واکسن زدن آیلایی روز خوبیه چون هم چند روز تعطیلی بود و من کنارش بودم و دلیل دوم هم اینکه اگه تا زمان تولدش می موند ممکن بود سرما بخوره و ...  حدود ساعت 10 با تماس قبلی که بابایی با مرکز بهداشت گرفته بود به مرکز رفتیم و آیلا خیلی آروم رو صندلی نشست و خانم مسئوله آروم سر آیلا رو به طف دیگه چرخوند تا موقع آمپول زدن نبیه ولی آیلا هم با آرامش هر چه تمام تر سرش رو برگردوند تا شاهد آخرین واکسیناسیونش باشه و بعد از تشکر به خونه برگشتیم ولی بعد دو ساعتی آه و ناله آیلایی بلند شد که دستش درد می کنه اصلا نمی تونه تکون بده و یک حرف بامزه هم گفت ان شاالله خانم دکتری که آمپول زده تو بهشت بسوزه چر...
19 خرداد 1395